بارانباران، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

باران و بهدین

همه زندگی مامان

1391/8/15 18:39
نویسنده : روشنک
544 بازدید
اشتراک گذاری

باران عزیزم از لحظه ای که به دنیا اومدی همه رو خوشحال کردی. مامی، باباجی و دایی جون و من و بابا سر از پا نمیشناختیم. خدا یه هدیه برای ما فرستاده بود تا بعد از سالها آرامش به خونه ما برگرده.بعد از به دنیا اومدنت یه شب تو بیمارستان موندیم . شب خاله ثریا ÷یشمون موند خیلی زحمت ما رو کشید. هیچ وقت محبتاشو فراموش نمیکنم. روز بعدش خاله مژده اومد تا تو رو ببینه. برات  گل رز قرمز آورده بود .خیلی خوشگل بود.

 

اون روز بابا رفته بود واسمون گل گرفته بود. وقتی مامی داشته وسایلو میداده تا بابا ببره خونه دسته گلو میزاره رو آبخوری وسایلو میبره میزاره تو ماشین وقتی برمیگرده میبینه گله نیست. این ماجرا رو چند ماه بعد برام تعریف کرد و من تا قبل از اینکه برام تعریف کنه خیلی از دستش ناراحت بودم همش با خودم فکر میکردم چرا بابا برام گل نیاورده بود.

بالاخره از بیمارستان اومدیم بیرون و رفتیم خونه باباجی. باباجی و مامی واست یه سکه کادو دادن. و باباجی تو گوشت اذان گفت. همون شب اسمتو گذاشتیم فاطمه باران.

اون شب تا ساعت دو نیمه شب گریه میکردی آخه مامان شیرش خشک شده بود. و بابا رو مجبور کردم تا بره برات شیر خشک بخره. بابا زیر بار نمیرفت و میگفت نباید شیر خشک بخوره. ولی تو خونه رو گذاشته بودی رو سرت و من خیلی از باباجی اینا خجالت میکشیدم. آخه همشون بیدار مونده بودن. بالاخره بابا رفت و با شیر خشک برگشت و وااااااااااااای دختر کوچولوی من خیلی گشنش بود. دو تا شیشه شیر پر شیر خوردی وبعدش لالا کردی. من چند شب بود نخوابیده بودم ولی بازم نمیتونستم بخوابم. اضطراب و هیجان خیلی زیادی داشتم.

روز بعدش که از خواب پا شدم سرم به شدت گیج می رفت و بابا فشارمو گرفت ١٨ بود.  بابا منو برد بیمارستان و من همش نگران بودم که تو تو خونه موندی. باباجیم بعدش اومد کلی ما رو تو بیمارستان نگه داشتن. و بالاخره اجازه دادن بیایم خونه. تا چند روز فشارم بالا بود و پایین نمیومد.

شب سومین روز تولدت احساس کردم پوست صورتت زرده. فردا صبح با بابا تو رو بیمارستان پیش خاله ثریا. دکترشون گفت زردی داری. خاله ثریا ازت خون گرفت. طفلکی خیلی ناراحت بود که این کارو کرده. خدا رو شکر بستریت نکردن.

بابا اون روز عصر رفت خونه خودمون رستم آباد. و من تنها شدم با اینکه باباجی و مامی و دایی جون هر کاری از دستشون بر میومد برامون انجام میدادن ولی نبودن بابا خیلی اذیتم میکرد. وقتی رفت نمیدونم چقدر گریه کردم ولی داشتم از حال میرفتم.

روزای سختی بود. من که هیچ وقت تو عمرم نوزاد ندیده بودم خیلی برام سخت میگذشت ولی خیلی دوست داشتم. روز پنجم تولدت با دایی جون رفتیم درمانگاه و از پات یه قطره خون گرفتن برای آزمایش تیروئید. بعدش رفتیم پیش یه دکتر نوزادان تا زردی تو رو بررسی کنه.که گفت خدا رو شکر نیازی به درمان خاصی نیست و خودش رفع شده.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان رقیه
20 مهر 91 10:17
سلام عزیزم. خدا عزیزاتون رو برای شما و باباشون حفظ کنه. خانمی شما ساکن زنجان هستید؟ اگه آره است، می‌خوام باهاتون ارتباط داشته باشم. مرسی، منتظر هستم. نی نی های نازت و ببوس
خاله زهرا
12 اردیبهشت 92 23:09
ای جونم چ نازه !
پیش منم بیااااااا


ممنونم .چشم